X
تبلیغات
رایتل

پیرهن نو ، آقای پورمحمدی

 

 

اسمش احمد بود از کلاس اول تا سوم راهنمایی همکلاس بودیم دوران دبیرستان هم اکثر وقتا هم دیگه رو می دیدیم ، پسر ساده و قابل اعتمادی بود ، همیشه لباس های ساده می پوشید و با وقار رفتار می کرد در تمام ایامی که هم کلاسی بودیم رقابت سختی بین ما دو نفر در جریان بود بعضی اوقات او اول می شد و بعضی وقتا من ، ولی بهر حال بچه دوست داشتنی بود. 

 شغل پدرش کارگری ساختمان بود اما بدلیل تعداد زیاد فرزندان در ایام برگزاری عروسی ها مثلا تابستان ، بخاطر تامین هزینه های خانواده در کنار گروه های مطرب حاضر می شد و کار مطربی می کرد، بعضی از دوستان گاه گاهی به همین بهانه اذیت می کردند. بهر ترتیب ایام گذشت و سالها از هم بیخبر بودیم. 

 آخرین بار تعطیلات عید سال 82 (سال سوم دانشگاه بودم ) دیدمش و با هم گپ زدیم ، اون سال احمد هم سال سوم مهندسی مکانیک یکی از دانشگاه های معتبر پایتخت بود.  

.

چند روز پیش به یکی از موسسات خیریه دعوت شدم ، کمی مردد بودم ولی بالاخره تصمیم گرفتم و با تمام گرفتاریها در این مراسم حاضر شدم. 

 ساعت ده صبح بود کمی دیر رسیدم مراسم شروع شده بود. انتهای سالن آمفی تئاتر نشسته بودم ، یکی دو ردیف جلوتر چند نفری که به نظر می اومد با هم هستند نشسته بودند و گاهی با لفظ استاد ، دکتر و...  آرامش بقیه رو به هم می ریختن.  

 

  

ساعت یازده و نیم مراسم تمام شد صدای آشنایی سکوت ذهنم رو به هم ریخت کمی صبر کردم ، هرچند موهای سر و صورت جو گندمی شده بود اما او همان احمد ... بود که حالا استاد دانشگاه شده ، چند ثانیه به چهره هم نگاه کردیم دانشجویان همراه استاد متعجب هر دوی ما رو نگاه می کردند.   

  

احمد به طرف من آمد ، لباس مرتب و شیکی پوشید بود ولی همچنان سادگی پوشش کودکی رو حفظ کرده بود. 

 

احمد از دانشجویان خود عذر خواهی کرد و با هم به گوشه ای از محوطه رفتیم و روی لبه باغچه زیر سایه درخت بیدی نشستیم ، از حال و احوال پرسیدم؛ احمد دکترای خود را در مدیریت گرفته و به کار تدریس و تحقیق مشغول شده بود . حدود نیم ساعت از حال و هوای هم ، اوضاع زندگی ، روزگار  و... صحبت کردیم. 

 

صحبت از شرکت در این مراسم پیش اومد ، احمد خاطره ای از "مدرسه شهدای بسیج " برایم تعریف کرد و منو به دوران کودکی برگردوند.

خاطره احمد این بود که : چند روز بیشتر به عید نمونده بود همه بچه ها لباس نو برا عید خریده بودن ولی اون زمستون کار و کاسبی بابا خوب نبود من و بقیه بچه ها هیچ لباسی نوی نداشتیم ، آخرین روز مدرسه ( قبل از عید ) وسایلم رو جمع کردم و داشتم از راهرو خارج می شدم سر راه یه دفعه آقای پور محمدی مدیر مدرسه رو دیدم. 

  

 

تو پرانتز بگم که آقای پورمحمدی دوست داشتنی ترین مدیر ، بسیار با شخصیت ، مومن در یه کلمه هرچی بگم کم گفتم که بقول داش مشتی ها چقدر مرد بود ، آقای پور محمدی مغازه لباس فروشی داشت و در ایام عید تعدادی از این لباس ها رو به دانش آموزان کم بضاعت مدرسه هدیه می داد.  

 

 

هنوز تمام صحنه رو مث همین الان به یاد دارم که زیر لب گفت چرا اسم تو رو ندادن ، بعد گفت با من بیا ، رفتیم اتاق کنار دفتر مدیریت مدرسه یا بقول بچه ها دفتر تدارکات. تعداد زیادی پیراهن ، بسته بندی شده اونجا ریخته بودن ، سایز لباسم رو پرسید ، گفتم : نمی دونم .  

 

یکی رو برداشت باز کرد و گفت بپوش ، پوشیدم تقریبا اندازه بود ، پرسید اندازته ، گفتم نه کوچیکه ، ( همیشه مادرم می گفت لباس بزرگتر بخرین که چند سالی بشه بپوشین ) دو سایز بزرگتر رو انتخاب کردم ، هرچند اون روز به تنم زار می زد ولی بعدها اندازه شد.  

.

 

احمد با کف دست روی شانه ام زد و گفت همون پیرهن کرم رنگ معروف رو یادته که من سال سوم و راهنمایی و سه سال دبیرستان می پوشیدم و بچه ها همه از تکراری بودن اون اعتراض داشتن ، اون همون هدیه آقای پورمحمدی بود ،  اون سال من به اندازه همه دنیا خوشحال بودم از اینکه پیراهن نو داشتم. 

 

 اشک در چشمان احمد حلقه می بندد و با بغض مردانه ای می گوید اون سال بابا هم خیلی خوشحال شد. 

 

اونجا بود که فهمیدم گاهی یه هدیه کوچولو چقدر می تونه دل یه آدم رو شاد کنه ، از اون روز تا حالا هرجا و هر وقت توانش رو داشتم سعی کردم دلی رو شاد کنم. 

 

باز صدای احمد آهنگین می شه و می گه : آقای پور محمدی یادت بخیر ، هر جا هستی خدا به عمرت برکت بده و سلامت باشی که این راه رو به من نشون دادی.  

بازار خاطرات کودکی داغ شده بود .... 

 

ساعت یک بعد از ظهر شده و صدای اعتراض شکم اوج می گیرد ، بلند شده و احمد را به ناهار دعوت می کنم ....

 

                                                                                                                                                                          مهرماه 93