در زلال شب

گاهی باید کوله بار خاطرات را بر زمین گذاشت و گذشت ؛ هرچند کوله بارت پر از عشق باشد و یا خالی از امید ، توده ای از زندگی باشد و یا ملقمه ای از غم و شادی ها ، بازه ای از عمرت باشد و یا قاچی از مغز جوانی ات  . بهر حال این کوله بار را باید گذاشت ، چشم شست و چشم بست و زیر لب آهسته گفت بدرود ، یادت گرامی ...  


شب ، آنچنان زلال ، که می شد ستاره چید !

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید !

نه از فراز بام ،

که از پای بوته ها

می شد ترا درآینه ی هر ستاره دید !

  

در بی کران دشت

در نیمه های شب

جز من که با خیال تو می گشتم

جز من که در کنار تو ، می سوختم غریب !

تنها ستاره بود که می سوخت.

تنها نسیم بود که می گشت .

                                                   " فریدون مشیری "