X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

کربلا – ؛ شوق دیدار


ناز پروده تنعم نبرد راه به دوست       

                                       عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.


سال سوم دانشگاه بودم راه کربلا تازه باز شده بود و زیارت برای عموم رونق گرفته بود در تعطیلات و مناسبات ها  هر وقت به خانه برمی گشتم مادر دعا می کرد و می گفت شنیدم راه کربلا آزاد شده ( به خودش و پدرم اشاره می کرد ) می گفت ما که نمی توانیم ولی امیدوارم و همیشه دعا می کنم که تو به جای همه ما بتونی بری زیارت . در دلم می گفتم من با هزار کار دانشجویی و بالا و پایین پریدن هزینه های جاری دانشجویی ام را تامین می کنم ما کجا و کربلا کجا ، پول .... ولی در جواب مادرم می گفتم ان شا ا... ما هم می ریم ( در پرانتز بگم که عید94 پدر و مادر بعد از  12 سال به آرزویشان رسیدند. ) 


اوایل تابستان سال 82 و در امتحانات پایانی بود که به دفتر مدیریت دانشگاه سر زدم ، می خواستم از یکی از اساتید سوالی بپرسم ، اتفاقا استاد نبود و من باید برمی گشتم اما در مسیر سری هم به دفتر نهاد دانشگاه زدم ، حاج آقا رحیمی از قدیم الایام من و بچه های گروه سماء را می شناخت ( گروه سما را من و چهار تن از دوستان برای انجام امور دینی و مذهبی خارج از چهار چوب و قوانین دوستان بسیج دانشجویی و تشکل های دیگر تشکیل دادیم هر چند بعدها دوستان بسیج هم به ما ملحق شدند و از قوانین ما پیروی کردند ) و با ما دوست بود. حاج آقا بعد از حال و احوال نگاهی به نامه روی میزش انداخت و گفت برای نقاشی ساختمان های فرسود دانشگاه بودجه مصوب شده ، دستی به ریشش کشید و گفت اگه تمایل دارید درخواست کنم که کار نقاشی یکی از ساختمانها را به گروه سماء بدهند، در اتاق حاجی چای خوردیم و کمی با هم در مورد امتحانات و تعطیلات و ... صحبت کردیم در پایان ملاقات اجازه گرفتم تا با دوستان هم گروهی مشورت و در مورد نقاشی صحبت کنم ( واقعیت چون هیچ وقت با رنگ و نقاشی سرکار نداشتم کمی از پذیرش آن می ترسیدم ) . بلافاصله با دوستان صحبت کردم نظر همه مثبت بود رسول که ظاهرا تجربه مختصری داشت بیشتر بر گرفتن کار اصرار داشت. روز بعد به دفتر نهاد رفتم با حاج آقا صحبت کردیم  و قرار شد کارپرداز تا پایان امتحانات رنگ مورد نیاز را تهیه تا ساختمان بسیج دانشجویی را ما نقاشی کنیم .

امتحانات تمام شد و ما کار نقاشی را شروع کردیم دیوار های ساختمان بلند بود ( ساختمانی با سن حدود چهل سال و دیوارهایی با ارتفاع بیش از 3.5 متر) و نقاشان تازه کار و بدون تجربه. حدود دو هفته زندگی در رنگ و بو تینر بطول انجامید به هر زورو ضربی که بود اواخر تیر ماه نقاشی تمام شد و بچه ها به تعطیلات رفتند، من نیز به شهرم برگشتم .

.

.

تابستان گذشت و فصل هزار رنگ پاییز و سال تحصیلی جدید شروع شد ، من نیز بعد از سر و سامان گرفتن بخش اداری دانشگاه با شوق گرفتن دسترنج ، فرم و امضاء و  مدارک مربوط به نقاشی را تکمیل و جهت پرداخت به مالی دانشگاه تحویل دادم. هر امضاء و استعلام یک ماه طول می کشید، هر هفته من دنبال پراخت به دوستان مختلف سر می زدم ، تقریبا همه پرسنل مالی و اداری من را با نام کوچک می شناختند  اما با همه پیگیریی ها چهار ماه گذشت و ترم تمام شد و خبری از پرداخت پول نبود.

ترم دوم شروع شد ، این آخرین ترم دانشجویی من در دوره لیسانس بود.

اواخر بهمن سال 82 بود که بعد از نماز مغرب سید خوفی بر خلاف همیشه نمازش را زودتر تمام کرد به سمت من آمد. صبر کرد تا من مهرم را جمع کنم و برخیزم . سید گفت عزم کربلا کرده می خواهد به بچه ها اطلاع دهد و با ثبت نام یک کاروان به اندازه یک اتوبوس جمع و جور کند و با گرفتن ویزای گروهی به کربلا مشرف کند ، می گفت خواستم از شما و گروه سماء شروع کنم چرا که به تنهایی اداره و هماهنگی امور 40 نفر مشکل است برای این سفر نیاز به کمک شما دارم .

گفتم دوست دارم ولی برای من فعلا ممکن نیست با بقیه بچه صحبت خواهم کرد.

اما اشاره کنم که سید خوفی نمونه انسان وارسته ، مسلمان درجه یک و یک مومن واقعی بود همیشه او را می دیدم که به نماز ایستاده و راز و نیاز می کند گاهی دعا و نیایش و اشک های قایمکی اش تا یک ساعت بعد از نماز ادامه داشت در همه مراسمات در گوشه ای می نشست و آهسته نجوا می کرد ، عضو هیچ گروه و تشکلی نبود و همیشه از گروهها و عضویت در آنان گریزان بود همه از دست و زبان او در امان بودند و چون کمتر با کسی حرف می زد دوست چندانی نداشت اما بعد از چندین ماه به مسخره بازیهای و اذیت های ما عادت کرد به من و چند نفر دیگر از دوستان خو گرفت ، سید چهار شانه ، قدی حدود دو متر ، صورتی گندمگون با ریشی تنک و همیشه عطر زده بود و با لهجه زیبای مشهدی صحبت می کرد و چون تمایلی به معرفی خود نداشت به دوستانی که نامش را می پرسیدند می گفت سیدم بنابراین اکثرا نام واقعی او را نمی دانستند. یکی از جملات همیشگی او بعد از سلام جمله " خوفی داداش " بود ( خوبی را بگونه ای تلفظ می کرد که شبیه خوفی می شد ) به همین دلیل بچه ها به او لقب سید خوفی داده بودند و او را با این نام می خواندند سید هم که در قید دنیا نبود از این نام خوشش می آمد و برای مزاح موقع اموال پرسی چند بار از بچه ها می پرسید : خوفی ؟

خانواده سید اوایل دهه پنجاه از نجف به مشهد آمده بودند سید عراق الاصل بود ولی خود را خراسانی می دانست، پدرش بسیجی بود و در جنگ تحمیلی در جبهه جنوب شهید شده بود. خودش نیز آرزوی راه پدر داشت.

.

 بالاخره سید جواد حسنی معروف به سید خوفی تابستان سال گذشته ( 2017 ) در سرزمین مادریش ( عراق ) در نبرد با داعش بهشتی شد و به پدر پیوست ؛ روحش شاد.

.

با بچه های گروه سما صحبت کردم بجزء رسولی بقیه مردد بودند.....

دانشگاه به نیمه اسفند نزدیک شده بود و بچه ها به فکر تعطیل کردن کلاسها بودند. ساعت 10 صبح بود در بوفه جنگل دانشگاه روی نیمکت نشسته و مشغول شیطنت بودیم ، گل محمدی ( یکی از دوستان دانشجو و مدیر بوفه دانشگاه ) را دیدیم که به سمت من می آید حال و احوال کردیم و تعارف کردم که بنشیند ، گفت: " نه باید برم خانومم منتظره ، رفته بودم مالی گفتن اگه دالوند رو می شناسی بگو بیاد مالی پیش آقای تاجیک " خدا حافظی کرد و رفت . ده ثانیه بعد من مالی بودم ، چک نقاشی آماده شده بود. چه حالی می داد پول عید رسید ، چک را پیش دوستان بردم ، رفتیم بانک دانشگاه و نقد کردیم سپس هرکس سهم خود را برداشت ، سهم من 48 هزار تومان بود.

ظهر برای نماز به مسجد رفتیم ، بعد از نماز دیدم سید خوفی در حال دعاست ، با بچه های سماء مشغول شور و مشورت شدیم تا سید نمازش تمام شد از شرایط ثبت نام برای کربلا و اینکه کاروانش پر شده یا نه و هزینه ها پرسیدیم ، گفت:" تا حالا ده پانزده نفر ثبت نام کردن ، هزینه هم برای ویزای گروهی ، ماشین و اقامت حدود 40 هزار تومان می شه." از زمان حرکت پرسیدیم که گفت روزهای آخر سال و اوایل عید. من ، مصطفی ، سعید و رسول نیز خواستیم که اسممان را بنویسد.

بیست اسفند شد و کلاسها تعطیل ولی از سید خبری نرسید، اسفند تمام شد ، هفته اول عید هم گذشت و ما همچنان چشم انتظار خبر سید بودیم ظاهرا ویزا به مشکل خورده بود ، چه سخت و طولانی می گذرد روزهای انتظار .....